تبليغاتX
تلخ و شیرین
تلخ و شیرین
نسيم باد صبا دوشم آگهی آورد، که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

 

پرسيدم ... ،

چطور ، بهتر زندگي کنم ؟ 

با كمي مكث جواب داد : 

گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ، 

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، 


و بدون ترس براي آينده آماده شو .

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز . 

شک هايت را باور نکن ، 

وهيچگاه به باورهايت شک نکن . 

زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني . 

پرسيدم ، 

آخر .... ، 

و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد : 

مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ، 

قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر . 

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را .. 

بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي . 

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن .. 

داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... : 

هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ، 

آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ، 

شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند .. 

مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ، 

مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني .. 

به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ، 

كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد : 

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ، 

فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ، 

زلال كه باشي ، آسمان در توست .

 

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط بهار

 

ارزوی من این است          نرم و عاشق و ساده       همسفر شوی با من     در سکوته یک جاده

ارزوی من این است        هستی تو من باشم      لحظه های هوشیاری       مستی تو من باشم

ارزوی من این است           تو غزال من باشی      تک ستاره ی روشن      در خیال من باشی

ارزوی من این است            در شبی پر از رویا      پیش ماه و تو باشم      لحظه ای لب دریا

ارزوی من این است             از سفر نگویی تو        تو هم ارزویی کن         اوجه ارزویی تو

ارزوی من این است      مثله لیلی و مجنون      پیروی کنیم از عشق      این جنونه بی قانون

ارزوی من این است          زیر سقفه این دنیااااا     من برای تو باشم      تو برای من تنهااااااا



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 توسط بهار

 

امروز رو دوست دارم ..

آخه روز من و تو هستش ..

روزی که من و تو شدیم

مااااااااااااااااااااااااا...

روزی که تو  شدی ..

همه وجودمممم...

وااااااااااااااای..

چه روزهایی رو تو این مدت گذروندیم ...

خوب و بد ...

تلخ و شیرین ..

ولی با این وجود ...

بازم برای من قشنگ بودن و هستن ..

اصلا میدونی چیه .. در کنار تو بودن ..

با تو بودن .. برای تو حرف زدن ..

همه اینا یه حس قشنگه ..

یه حس خوب ..

نفسم .. میدونم اینا رو نمیخونی ..

ولی اگه روزی اومدی و اینجا رو خوندی

بدون اینووووووو...

که خیلی دوستت داااااااااااااارم ..

بدون اینووووو که برام عزیزییییییییییی..

درکنار تو خوشحالم و خوشبخت ....

" عزیزم سالگرد طلوع عشقمون مبارک "


نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم آذر 1388 توسط بهار

 

من از تو بیدار می شوم

نه از خوابِ دیشبم، خوابهای هر شبم

تو را می بینم، می خندم

از لحظه های بودنت خرسندم

ترانه ی سپیده می شوی

لب بر سکوت شبانه می بندم

از آسمان مشرق قلبم طلوع می کنی

من بر تمامِ عهدهای پر حرارت روز پابندم

خورشیدِ روشن صبحی، ترانه ام

برقِ نگاه تو می شود، بهانه ی لبخندم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 توسط بهار

 

 


*دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده
بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده** **باقي بود**.*

*پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد
زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت
كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.*

*به پر و پاي فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت،
خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت:
"عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از
دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن."*

*لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."*

*خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و
آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد"، آنگاه سهم يك روز
زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن."*

*او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد، اما مي‌ترسيد
حركت كند، مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد،
قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه
فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.."*

*آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و
زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند
بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ......*

*او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست
نياورد، اما ...*

*اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را
تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند،
سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز
آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و
تمام شد.*

*او در همان يك روز زندگي كرد.*

*فرداي آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: **"امروز او درگذشت، كسي كه هزار
سال زيست!"*

*زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم،
اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است..*


*امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم آذر 1388 توسط بهار

 

همه چی آرومه تو به من دل بستی....این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....همه چی آرومه....غصه ها خوابیدن.....همه چی آرومه من چقدر خوشحالم....پیشم هستی حالا به خودم می بالم.....تو به من دل بستی از چشات معلومه....من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....تشنه چشماتم منو سیرابم کن....منو با لالایی دوباره خوابم کن....بگو این آرامش تا ابد پابرجاست....حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست....همه چی آرومه من چقدر خوشحالم....پیشم هستی حالا به خودم می بالم....تو به من دل بستی از چشات معلومه....من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....همه چی آرومه تو به من دل بستی .....این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....همه چی آرومه غصه ها خوابیدن....شک نداری دیگه تو به احساس من
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا به خودم می بالم"

 

کاش میشد همین الان این آهنگ رو بلند بلند خوند، ولی‌ من الان تنها کاری که دارم می‌کنم اینه که این آهنگو بلند گوش کنم همچی‌ آرومه  غصه‌ها خوابیدن....


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم آذر 1388 توسط بهار

 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه اخلاقی داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط بهار

 

به سلامتی درخت!

 نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایش.


به سلامتی دیوار!

 نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.


به سلامتی دریا!

 نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.


به سلامتی سایه!

 که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.


به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.


به سلامتی نهنگ!

 که گنده‌لات دریاست.


به سلامتی زنجیر!

 نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس.


به سلامتی خیار!

 نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.


به سلامتی شلغم!

 نه به خاطر (شل)ش، به خاطر(غم)ش.


به سلامتی کرم خاکی!

نه به خاطر کرم‌بودنش،به خاطر خاکی‌بودنش


به سلامتی پل عابر پیاده!

 که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا !


به سلامتی برف!

 که هم روش سفیده هم توش.


به سلامتی رودخونه!

که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.


می‌خوریم به سلامتی گاو!

که نمی‌گه من، می‌گه ما.


به سلامتی دریا!

 که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.


می‌خوریم به سلامتی اون که همیشه راستشو می‌گه.


به سلامتی سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش.


به سلامتی بیل!

 که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.


به سلامتی دریا!

 که قربونیاشو پس می‌آره.


به سلامتی تابلوی ورود ممنوع!

 که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه.


به سلامتی عقرب!

 که به خواری تن نمی‌ده.
(عرض شودکه عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش می‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه)


به سلامتی سرنوشت!

 که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت.


به سلامتی سیم خاردار!

 که پشت و رو نداره.

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط بهار

 

چگونه عزیزهم باشیم؟ همه زن‌ها و مردها دوست دارند برای همسرانشان عزیز باشند و عزیز بمانند. از ابتدای زندگی، حفظ این عزت و افزایش آن می‌تواند به استحكام زندگی كمك كند، اما بسیاری از زن‌ها و مردها با اشتباهات كوچك و بزرگ، عزت خود را در زندگی زناشویی زیر سوال می‌برند و زندگی را برای خود و همسرشان سخت می‌كنند. رعایت بعضی مسائل و دقت به برخی نكات می‌تواند شما و همسرتان را برای هم عزیز نگه دارد و حتی در طول زندگی عزیزتر كند. برای این كه این نكات را بدانید، به یاد آوری و توضیح آنها می‌پردازیم.

 
برای این‌كه عزیز همسرتان باشید

همیشه صادق باشید. صداقت شما هیچ وقت از یاد همسرتان نخواهد رفت و بی‌صداقتی نیز براحتی می‌تواند اعتماد همسرتان را از شما سلب كند و او را به شما بدبین كند و همین باعث از بین رفتن عزت شما شود.

بر اعصاب خود مسلط باشید. موقع عصبانیت ممكن است متوجه رفتار و گفتار خود نباشید و حرفی بزنید كه همسرتان را ناراحت كند و برنجد. شاید عصبانیتش بعد از مدتی فروكش كند و شما آن را فراموش كنید، ولی همسرتان هیچ وقت حرف‌هایی را كه شما در عصبانیت به او گفته‌اید از یاد نمی‌برد. زود از كوره در نروید. افرادی كه زود عصبانی می‌شوند، برای اطرافیانشان خسته‌كننده‌اند چون در پی هر گفتار و رفتاری باید منتظر عصبانیت شما باشند و این واقعا زجر آور است كه كسی دائما از دست همه عصبانی باشد و با هر چیز كوچكی از كوره در رود.

نقاط مثبت را هم ببینید و بدبین نباشید. وقتی همیشه به ایرادهایی كه همسرتان دارد فكر كنید، روز به روز بیشتر از او دور می‌شوید، اما اگر همیشه به نقاط مثبت او بیندیشید آن‌وقت هر روز بیشتر از دیروز برایتان عزیز می‌شود.

در رفتارتان با دیگران دقت كنید. به بزرگترها احترام بگذارید و با دوستانتان زیاده‌روی نكنید و در روابطتان حساسیت‌های همسرتان را در نظر داشته باشید و او را با یك رفتار نابه‌جا در جمع نرنجانید.

نشاط خود را حفظ كنید و همیشه خسته و افسرده نباشید. بعضی افراد همین كه به همسر خود می‌رسند فكر می‌كنند باید ناله كنند و خسته باشند. شور و نشاط باعث می‌شود كه همسرتان در كنار شما احساس شادی كند، اگر روزی در كنارش نباشید، جایتان خالی می‌باشد. اما اگر دائم ابراز افسردگی كنید، هر كسی در كنار شما احساس دلمردگی می‌كند.

هیچ‌گاه برای كارها و گذشت‌هایی كه در زندگی كرده‌اید، سر همدیگر منت نگذارید. هر كاری كرده‌اید برای زندگی خودتان بوده و خودتان خواسته‌اید، پس بامنت آن را بی‌ارزش نكنید.

به همدیگر احترام بگذارید. خیلی اوقات از بین رفتن عزت همسران در دید همدیگر به خاطر از بین رفتن حریم‌ها بین آنهاست. سعی كنید همیشه ادب و احترام را در قبال هم رعایت كنید تا قبح توهین و بی‌احترامی بین شما از بین نرود و همیشه همدیگر را محترم بشمارید. این مورد شامل خانواده همسرتان هم می‌شود.

با هم به سفر بروید . از هیجان زندگی غافل نشوید و روزهای شادی را با هم بگذرانید.

زن‌ها بخوانند

هر زنی كه می‌خواهد برای همسرش عزیز بماند، باید به برخی نكات اهمیت بدهد مثل این‌كه، به ظاهر خود اهمیت بدهد و همیشه لباس مناسب بپوشد. تشخیص ظاهر مناسب برای هر مكان كار سختی نیست و شما می‌توانید با توجه به حساسیت‌ها و نظرات همسرتان در این مورد، آنها را پیدا كنید.

خوب آشپزی كنید. شاید بعضی از زن‌ها آشپزی را دوست نداشته باشند و آن را وظیفه خود ندانند، اما تقریبا بیشتر مردها از همسر خود انتظار دارند یك غذای خوب برای آنها تهیه كند.

خانه را مرتب و آرام نگه دارید. این به معنی كار كردن همیشگی شما در خانه نیست، بلكه صحبت از جو خانه است كه ظاهر مرتب نیز به آرامش آن كمك می‌كند. خانه مرتب و آرام خانه‌ای است كه یك مدیر خوب آن را اداره می‌كند. مثلا حواستان باشد كه مایحتاج خانه تكمیل باشد، جو خانه را از تشنج به دور نگه دارید و فضای خانه را آرامش‌بخش بچینید.

به حرف همسر خود گوش دهید. كمتر با او سرسختانه مخالفت كنید. دقت كنید كه منظور ما، فراموش كردن دیدگاه‌ها و نظرات خودتان نیست بلكه ابراز آنها به نحوی است كه همسر شما فكر نكند شما حرف او را زیر پا گذاشته‌اید، مخالفت‌های یكباره، اكثر مردها را عصبانی می‌كند، در حالی كه وقتی به حرف آنها گوش می‌دهید لذت می‌برند. در این مورد زیاده روی هم نكنید. منطقی و معقول مطیع همسر خود باشید.

همیشه یك پله پایین تر از همسر خود قرار بگیرید. این به معنی احترام شما به اوست، نه حقیر كردن خودتان. غرور خود را در برابر شوهرتان از بین نبرید و نشكنید، بلكه آن را نادیده بگیرید. اگر مردی حس كند زنش تصمیم‌گیرنده و گرداننده زندگی است، انگیزه خود را برای زندگی زناشویی از دست می‌دهد. این كار باعث می‌شود كه مرد خانواده احساس مسوولیت نكند، اما وقتی شما بعضی كارها و تصمیمات را به عهده او بگذارید، خود را مسوول درست انجام دادن آنها می‌داند، اما اگر مدام توانایی‌های خود را بالاتر بدانید و به او بگویید كه تو نمی‌توانی، علاوه بر بیشتر كردن بار مسوولیت‌های خود، انگیزه او را هم از زندگی گرفته‌اید.

اگر در كارهای خانه از شوهرتان كمك می‌خواهید، كارهایی را كه دوست دارد به او بدهید و تقسیم كار كنید. دستور ندهید و ایراد نگیرید. او را به كمك كردن تشویق كنید نه این كه با رفتارتان او را از كمك كردن در خانه زده كنید.

مردها بخوانند

اگر می‌خواهید همیشه برای همسر خود عزیز بمانید این نكات را فراموش نكنید:

زن‌ها سرشار از احساساتند و اگر مردی بتواند قلب همسرش را همیشه راضی نگه دارد می‌تواند همیشه برای او عزیز بماند و راضی شدن قلب با اهمیت دادن به احساسات زن اتفاق می‌افتد. استفاده از كلام محبت‌آمیز و هر چیزی كه نشان دهد شما به او علاقه‌مندید، محبت واقعی و پرهیز از افراط و تفریط، می‌تواند نتیجه خوبی به همراه داشته باشد.

از او به خاطر كارهایی كه می‌كند قدردانی كنید، چون حتی اگر همسرتان فقط خانه‌دار باشد، كار مهم و سختی انجام می‌دهد آن هم بدون تعطیلی و وقفه. تنها با قدردانی شماست كه خستگی از تنش در می‌آید.از نظر مالی به او اهمیت بدهید و همیشه مبلغی را برای خود او در نظر بگیرید. حتی اگر خودش درآمد دارد، وظیفه شما حكم می‌كند او را تامین كنید. یادتان باشد كه خرج خانه برای خانه است نه همسرتان، پس او را هم مهم بدانید و از نظر مالی به او اهمیت بدهید.

گاهی به او نیز مرخصی دهید و كارهای خانه را خودتان انجام دهید. این كار 2 حسن دارد؛ اول این‌كه همسرتان استراحت می‌كند و دوم این‌كه شما می‌فهمید همسرتان روزانه چه كارهایی در خانه انجام می‌دهد و قدر یكدیگر را بیشتر می‌دانید.

هرگز داد نكشید و تحقیر نكنید. مهربانی و نرم سخن گفتن آنچنان در دل زنان نفوذ می‌كند كه تاثیرش هزاران برابر فریاد كشیدن است و برعكس، داد و فریاد و تحقیركردن، آنچنان شما را از چشم همسرتان می‌اندازد كه اگر بدانید دیگر داد نمی‌كشید.

اگر همسرتان همه این نكات را رعایت كند، در چشم شما عزیزتر نخواهد شد؟ پس مطمئن باشید او هم مثل شما فكر می‌كند و دوست دارد شما نیز این موارد را رعایت كنید. زندگی باعزت و احترام همیشه پایدار و مقاوم خواهد ماند.


 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم آذر 1388 توسط بهار

 

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك

 بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر

محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به

آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج...

دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند...

برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد...

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط بهار
Blog Skin