تقدیم به بهترین بابایی دنیا: باورم کن بی تو تنهام ..تو نباشی سرد دنیام.. بذار ادما بدونن عاشقم عاشقی رسوا... اگه روزی بدونم که ..تو دیگه منو نمیخوای... اگه دنیا منو بخواد بی تو من دنیا نمیخوام... بی تو من یه بی پناهم... تو قشنگترین پناهی... دستامو بگیر تو دستات.. لحظه ی دل بیقراری... خیلی وقته که میدونم..یه کسی تو لحظه هاته... واسه ی به تو رسیدن.. مثل سایه پا به پاته.... بار عشقمو نمیشه ...حتی رو کوهم بذاری... منکه تک سوار دنیام ... واسه ی عاشق سواری... بی تو من یه بی پناهم ...تو قشنگترین پناهی... دستامو بگیر تو دستات... لحظه ی دل بیقراری... |
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 9:42 توسط بهار
|
|
|
|
بنویس از ته دل واسه تموم لحظه هات ..! بنویس دوستش داری که تب کنه بازم برات بنویس تا بدونه غیر خدا هیچکی نبود محرم راز دلت بازم یکی بود و نبود بنویس تو رویاتم هیچکی بجز خودش نبود وای که میمیرم براش هیچکی مثل خودش نبود بنویس تا بدونه جونو می ذاری سر راش آخ که ای کاش بدونه میخوام بشم بازم فداش بنویس دستشو می گیرم می رم به آسمون جایی که خدا باشه میشم فدای چشم اون بنویس آروم میشه عاشق با هر نگاه اون اگه میشه قول بده تا آخرش باهام بمون |
لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 8:52 توسط بهار
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:9 توسط بهار
|
|
|
|
روزهای با تو بودن خوب است .. خوبیتر از بهترین سرنوشتی که می توان رقم زد این را نسیمی که هر روز زلف درختان کوچه ما را شانه میزند میداند و آن شبنمی که هر سحرگاه بر پنجره اتاقم می نشیند ... روزهای با تو بودن خوب است و از همه پروانه ها و ستاره ها قشنگتر است و از همه اشکها زلال تر .. این کلمات را همه میدانند حتی آن قلمی که برای نوشتن نام تو لحظه شماری میکند ... من با دیدن تو شاعره شدم و با دیدن تو تولدی دوباره یافتم ... من اولین شعرم را قبل از آفرینش زمین برای تو سروده ام ... روزهای با تو بودن خوب است .. خوبتر از همه روزهایی که آمده اند و رفته اند .. دعا کن در زمانه ای که چشم های تو روشن تر و گرمتر از آفتاب می تابد رفیق نیمه راه نباشیم.... |
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:43 توسط بهار
|
|
|
|
مهربان من ، |
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 10:29 توسط بهار
|
|
|
|
من دستهایش را گرفتم و مدتی طولانی،
خیلی طولانی تر از زمانی که اصحاب کهف در غار بودند،
همدیگر را نگاه کردیم،
شاید قرنها طول کشید،
وقتی که سکوت شکسته شد،
من خودم را میان دشتی پر از گل دیدم،
که می گفتند بهشت است!
و او در میان فرشتگان رقص و پایکوبی می کرد!
و یادش نبود کسی اینجا در میان اینهمه گل منتظرش مانده.
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:19 توسط بهار
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:50 توسط بهار
|
|
|
|
این شعرو همینجوری گذاشتم .... |
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:52 توسط بهار
|
|
|
|
با اینکه این شعر رو قبلا گذاشته بودم تو وبلاگم ولی خب چون خیلی دوسش دارم بازم میزارم .. ما به هم محتاجيم |
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 8:54 توسط بهار
|
|
|
|
شمع دوم گفت: “من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . “ حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید“ من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. “ با اندوه کفت: پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت:” نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
|
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:8 توسط بهار
|
|
|
|








