تبليغاتX
تلخ و شیرین

تلخ و شیرین
نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد ... که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد
نويسندگان


نمی دانم اینها که می گویم مناجات است یا درد دل ... اما می دانم که درد است ... درد است اینکه مناجات هایم با تو دیر می شود ... درد است اینکه به کلبه دلم با تو سر نمی زنم ... به تاریخ مناجات قبلی ام نگاه کردم ... انگار که سالهاست با تو سخن نگفته ام ... دلم تنگ توست . چه کنم از دست این منِ من ... که تا هوای مناجات می کنم ُ وسوسه ای در دلم می اندازد و هوایی ام می کند . چه کنم ... تو به دادم برس .

کمکم کن مهربانم . راهی برایم بگشا . همتی در من بگمار تا  بسی بهتر از گذشته با تو خلوت کنم ... بیچارگیم را تنها تو می دانی و تنها تویی که همیشه با من می مانی ... و دردم را تنها تو درمانی ... تو که مهربان ترین مهربانانی ....



[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 12:31 ] [ بهار ]


به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی
می فهمی رنج را نباید امتداد داد
باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد و از میانشان می‏گذرد
از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی.


پشت هر"فقط یه شوخی بود "همیشه یک ذره حقیقت
پشت" همین طوری پرسیدم "یک کم کنجکاوی
پشت"به من چه اصلا "قدری احساسات
پشت " چه بدونم "مقداری خرد
و پشت " اشکالی نداره" اندکی درد هست.


از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه
سهمگین
باشد، لال می شوی.


كسي كه دوستت داره، همش نگرانته.
به خاطر همين بيشتر از اينكه بگه دوستت دارم ميگه :


مواظب خودت باش...

[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 12:34 ] [ بهار ]

 

یك ستاره می تواند راهنمای قایق گمگشته ای باشد،

یك واژه می تواند در برگیرنده هدفی باشد،

یك رای می تواند سرنوشت ملتی را عوض كند،

یك شمع می تواند سیاهی را به در كند،

یك گام می تواند آغازگر یك سفر دور و دراز باشد،

یك كلمه می تواند آغازگر یك دعا باشد،

یك نوازش می تواند نشان دهنده ی مهر و محبت باشد،

یك قلب می تواند بر حقیقت واقف باشد،

یك زندگی می تواند تحولی ایجاد كند،

می بینی كه همه و همه به تو بستگی دارد...
[ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 8:29 ] [ بهار ]

 

از دور دورهــــــــــــا

آمــــدی ...

و فـقـط یک چـیـز

یـک چـیـز کوچک

در زندگی من جا به جا شـــــــد :

ایـن که دیگـر بدون تـــو

درهــیــچ کجـا نـیـسـتــــم !

[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 8:49 ] [ بهار ]

 

از رفت و آمد سال ها حیرانم، به سرعت پلک زدن می آیند و می روند و این عمر من است که به بطالت می رود.
از شتاب لحظه ها که گریزی نیست. زمان را که نمی توان متوقف کرد. تنها باید با ثانیه ها رقابت کرد. نباید لحظه ای را از دست داد. در این عمر پرشتاب، نباید سرگرم دلخوشی ها شد و نه از هراس اندوه، غصه خورد. هر کس باید به من خویشتن تکیه کند و به امید وعده دوستان روزگار نگذراند که دوستان نیز پی کار خویشتن هستند.
امروز که تمام شود دیگر نمی آید و فردا نیز به سرعت امروز خواهد گذشت. پس امروز را دریاب و غم دیروز و ترس از فردا را فدای امروزت نکن. امروز بهترین لحظه ها است. پر توان و پر انرژی امروزت را بساز. امروز که جوان تراز فردایی برای تلاش بهتر است. تلاش برای آینده ای که تو را در خود زنده نگه می دارد. تو را درخود می میراند و بزرگ و کوچکت می کند و این سرنوشتی است که به اختیار تو رقم خواهد خورد. پس بهترین ها را برای خودت طلب کن و تا فرصت هست امروز را بساز...

[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 12:29 ] [ بهار ]

چنان در قید مهرت پای بندم
که گویی آهوی سر در کمندم

گهی بر درد بی درمان بگریم
گهي بر حال بـي سامان بخنـدم

نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی بیهوده پندم

گر آوازم دهی من خفته در گور
برآساید روان دردمندم

سری دارم فدای خاک پایت
گر آسایش رسانی ور گزندم

وگر در رنج سعدی راحت توست
من این بیداد بر خود می پسندم
[ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ 23:46 ] [ بهار ]

 

بعضی از آدمها را باید چند بار خواند تا معنی آنها را فهمید 
وبعضی از آدمها را باید نخوانده دورانداخت
..

بعضی آدمها جلد زرکوب دارند٬بعضی جلد
 ضخیم،
بعضی جلد نازک وبعضی اصلا جلد ندارند.

بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند
وبعضی با کاغذ 
خارجی

بعضی آدمها تر جمه شده اند و
بعضی تفسیر می شوند.

بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند و
بعضی از آدمها فتو کپی آدمهای دیگرند.
بعضی از آدمها دارای صفحات سیاه وسفیداند و
بعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند.

بعضی از آدمها قیمت پشت جلد دارند
.

بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند
.
بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.

بعضی ازآدمها را باید جلد گرفت
.
بعضی از آدمها را می شود توی جیب گذاشت و بعضی را توی کیف.

بعضی از آدمها نمایشنامه اند ودرچند پرده نوشته
و اجرا می شوند
.

بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند 
وبعضی ها معلومات عمومی
.

بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و
بعضی از آدمها غلط های چاپی فراوان .

ازروی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و
از روی بعضی آدمها باید جریمه نوشت
[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 11:27 ] [ بهار ]

 

يادت باشد كه زيبايي هاي كوچك را دوست بدارحتي اگر در ميان زشتی هاي

بزرگ باشد.

 يادت باشد كه ديگران را دوست بدار آن گونه كه هستند نه آن گونه كه مي خواهي باشند.

  يادت باشد كه هرگز خود را از دريچه نگاه ديگران ننگري كه اگر خود با خويشتن آشتي نكني

 هيچ شخصي نمي تواند تورا با خودت آشتي دهد .

 

 يادت باشد كه خودت با خودت مهربان باشي چرا كه شخصي كه با خود مهربان نيست نمي

تواند با ديگران مهربان باشد.....

[ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 13:1 ] [ بهار ]

 

همیشه آخر هر چیز خوب میشود اگر نشد بدان هنوز آخر آن نرسیده

 

                                                                                                                                 چارلی چاپلین

[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 10:50 ] [ بهار ]
 

خب با خود فکر کردم بد نیست هر از گاهی یه گزارش مختر و مفیدی از حال و احوال شازده بنویسیم .. البته برای دل خودمان و ثبت وقایع ...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ] [ 13:7 ] [ بهار ]

 

بی تو

بی تو؛ من در همه شهر غریبم

بی تو؛ کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

جه گریزی ز بر من

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟؟؟

نتوانم ...نتوانم...

بی تو من زنده نمانم

بی تو من زنده نمانم

[ شنبه بیست و سوم مهر 1390 ] [ 10:17 ] [ بهار ]

 

تايستاني‌ام
كه بوي پاييز مي‌دهد
شبيه باراني كه نمي‌بارد!
پر از حرفهايي كه نمي‌گويم!
مهر كه بيايد/شهريور را مي بخشم
زرد هم رنگ بدي نيست! 

 

                                                   "ستاره کلهر"

[ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 13:49 ] [ بهار ]

 

پروردگارا

ما در پی هم روان شده ایم تا بدانیم آنچه نمی دانیم

از هستی و نیستی !

پروردگارا

تاریکی ها را تجربه نموده ایم ، ما رابا روشنایی ها آشنا گردان !

تا به فرمان عقل نزدیک شویم

و به مکانی برسیم که از آنجا انشعاب یافته ایم!

آمین...

 

[ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 8:24 ] [ بهار ]

 

تا حالا عادت داشتید اشیاء بی‌مصرف رو انبار کنید؟ و فکر کنید یه روزی ـ کی میدونه چه وقت ـ شاید به دردتون بخوره؟ تا حالا شده که پول‌هاتون رو جمع کنین و به خاطر اینکه فکر می‌کنید در آینده شاید بهش محتاج بشین، خرجش نکنید؟ تا حالا شده که لباس‌هاتون، کفش‌هاتون، لوازم منزل و آشپزخونتون و چیزای دیگه رو که حتی یکبار هم از اونا استفاده نکردین، انبار کنید؟  درون خودت چی؟ تا حالا شده که خاطره سرزنش‌ها، خشم‌ها، ترس‌ها و چیزای دیگه رو به خاطر بسپاری؟ دیگه نکن! تو داری بر خلاف مسیر کامیابی خودت حرکت می کنی! باید جا باز کنی ...، یه فضای خالی تا اجازه بده چیزای تازه به زندگیت وارد بشه. باید خودتو از شر چیزای بی‌مصرفی که در تو و زندگیت هستن خلاص کنی تا کامیابی به زندگیت وارد بشه. قدرت این تهی بودن در اینده که هر چی که آرزوش رو داشتی، جذب می‌کنه. تا وقتی که در جسم و روح خودت احساسات بی‌فایده رو نگهداری، نمی‌تونی جای خالی برای موقعیت‌های تازه بوجود بیاری. خوبی‌ها باید در چرخش باشن .... کشوها، قفسه‌ها، اتاق کار و گاراژ رو تمیز کن. هر چیزی رو که دیگه لازم نداری بنداز دور ... میل به نگهداشتن چیزای بی‌مصرف، زندگی رو پر پیچ و تاب می‌کنه. این اشیاء نیستن که چرخ زندگی تو رو به حرکت در میارن .... به جای نگهداشتن ... وقتی انبار می کنیم، احتمال خواستن رو تصور می‎کنیم ، احتمال تنگدستی رو .... فکر می‌کنیم که فردا شاید لازم بشن و نمی‌تونیم دوباره اونا رو فراهم کنیم ... با این فکر تو دو تا پیغام به مغزت و زندگیت می‌فرستی که به فردا اعتماد نداری ... و اینکه تو شایسته چیزای خوب و تازه نیستی .به همین دلیل با انبار کردن چیزای بی‌مصرف خودتو سر پا نگه می‌داری
 
برقص
چنانکه گویی کسی تو را نمی‌بیند
عشق بورز
چنانکه گویی هرگز آزرده نشده‌ای
بخوان
چنانکه گویی کسی تو را نمی‌شنود
زندگی کن
چنانکه گویی بهشت روی زمین است
 
 
خودت رو از قید هرچه رنگ و روشنایی باخته، برهان بذار نور به زندگیت وارد بشه و خودت ... به همین دلیل بعد از خوندن این مطلب ... نگهش ندار ... به دیگران بده .... امید که صلح و کامیابی برات به ارمغان بیاره
[ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ] [ 8:37 ] [ بهار ]

 

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.

او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند .وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»  ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»  مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!  او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی 
فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت.

وقتی داخل 
هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه  بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد … یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد…

در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.

- چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند…
سنگ … پس از رها کردن!
حرف … پس از گفتن!
موقعیت… پس از پایان یافتن!
و زمان … پس از گذشت!

[ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ] [ 12:39 ] [ بهار ]

یک نفر می آید دیگری میرود و چرخهء آمد و رفت تکرار و تکرار میشود
آری باید رفت
و آری باید دل نداد
و این شاید قانونی است که فراموشی
و شاید ترس از جاودانگی آن را وضع کرده

باید مسافر بود و سفر کرد
و هجرت را تکرار و تکرار و تکرار کرد....
داستان آمد و رفت که شاید اسمش زندگی است
 را دوره کرد ، آموخت و یاد داد

آه از این قانون ..................آه از این داستان

هیچ کس نمی ماند
هیچ کس نمی خواند
و هیچ کس جاودانگی را ارمغان ندارد

می دانم که رفتن دلیل نبودن نیست
اما کاش همه بدانند ... کاش همه بخوانند
کاش تو هم بدانی و بخوانی
کاش او هم ........

باید نوشت
باید نوشتن را سرشت و تکرار ها را تکرار کرد

[ چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 ] [ 22:43 ] [ بهار ]

 

کوچک باش و عاشق ... که عشق می داند آئین بزرگ تر کردنت را

بگذار این عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی



[ دوشنبه دهم مرداد 1390 ] [ 10:16 ] [ بهار ]
 

گفتم: خدایا از همه دلگیرم، گفت: حتی از من؟
گفتم: خدایا دلم را ربودند، گفت: پیش از من؟
گفتم: خدایا چقدر دوری، گفت: تو یا من؟
گفتم: خدایا تنهاترینم، گفت: پس من؟
گفتم: خدایا کمک خواستم، گفت: از غیر من؟
گفتم: خدایا دوستت دارم، گفت: بیش از من؟
کوله‌بارم بر دوش، سفری باید رفت، سفری بی‌همراه،
گم شدن تا ته تنهایی محض،
یار تنهایی من با من گفت: هر کجا لرزیدی، از سفرترسیدی،
تو بگو، از ته دل، من خدا را دارم ...
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم!
[ شنبه هشتم مرداد 1390 ] [ 8:4 ] [ بهار ]

گاهی اوقات برای دلتنگی هایت، بهانه ای نداری
خیلی ساده دلت می گیرد
خیلی ساده اشک می ریزی
خیلی ساده تو می مانی و دلت
خیلی ساده تنها می شوی

گاهی اوقات هوای دل بریدن می کنی
مثل همان پرنده ای که هربهارعزم ماندن می کند و هر زمستان عزم رفتن
و چقدر تنها می شوی اگر در بهار زمستان را تجربه کنی
و امان از این زمستان های پیاپی و این رفتن های بی دلیل


گاهی اوقات از جاری بودن خسته می شوی !
ازاین شاخه به آن شاخه پریدن
از این دیار به آن دیار کوچ کردن
از این خانه به آن خانه رفتن
هوای ماندن می کنی
مثل همان گنجشک پروبال شکسته که ناگهان، از آسمان، به زمین افتاد
و زمین گیر شد!


...
...
...
و چقدر دلم هوای کوچه ات را می کند
همان کوچه باران خورده را
که انتهایش گلدسته های سبزرنگ مسجدی بود که عطر زندگی می داد ...
چقدر دلم هوایی می شود این روزها ...

[ سه شنبه چهارم مرداد 1390 ] [ 23:27 ] [ بهار ]

 

خدایا!به خواب نازنین من آسایش,به بیداریش عافیت

به لبانش لبخند,به نگاهش شور کودکانه

وبه عمرش برکت عطا کن.

بار الهی! به مهرم تداوم,به عشقم ثبات

به وجودم صبر,به نگاهم آرامش و به دستانم مهربانی ببخش.

شکرانه اش با من...

[ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 9:18 ] [ بهار ]

 

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو آرامش یافته ام

که هیچ گناهی با آرامش مانوس نیست

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام

که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو تمام زیبایی را لمس کرده ام

که در هیچ گناهی زیبایی ملموس نیست

پس امانم بده

که تا ابد در دل این زیبایی

آرامش یابم

 

[ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 8:53 ] [ بهار ]

 

تنت را دوست می دارم

که جولانگاه بی تابیست برای رد احساسم

لبت ساییده قند و آتش چشمت فکنده بند

تا ستاند جان زرد هیمه ی عمر تباهم را

تنت چون بهمنی سرریز

ترک های بیابان دلم را

می کند گلدانی دشت شقایق خیز

تنت را دوست می دارم . . . هنوز من

[ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 ] [ 7:24 ] [ بهار ]

 

برام هیچ حسی شبیه تو نیست !  کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه .. همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه  ..  تو زیباترین آرزوی منی

[ دوشنبه بیستم تیر 1390 ] [ 8:45 ] [ بهار ]

 

گاهی توقف فرصت خوبی است برای دیدن مسیر طی شده .... و نگریستن به راه پیش رو... گاهی برای رسیدن باید ایستاد.

[ چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 ] [ 11:33 ] [ بهار ]

 

گاهی گمان نمیکنی ولی میشود

گاهی نمیشود که نمیشود

گاه هزار دوره دعا بی اجابت است

گاه ناگفته قرعه به نام تو میشود

گاه گدای گدایی و بخت با تو نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود

گاهی مسیر جاده به بنبست میرود

گاهی تمام حادثه از دست میرود

گاهی همان کسی که دم از عقل میزند

در راه هوشیاری خود مست میرود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست میرود

اول اگرچه با سخن عشق آمده است

آخر خلاف آنچه گفته است میرود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای 

وقتی میان طایفه ای پست می رود

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

 برما هر آنچه لایقمان است میرود

 

برگرفته از وبلاگ دوست عزیزم : گمشده در خویش توئی ...

[ سه شنبه هفتم تیر 1390 ] [ 13:58 ] [ بهار ]

 

 
به خدا گفتم : « بیا جهان را قسمت کنیم آسمون واسه من ابراش مال تو دریا مال من موجش مال
 
 تو ، ماه مال من خورشید مال تو ... »


خدا خندید و گفت : « تو انسان باش ، همه دنیا مال تو ...»

من هم مال تو...
[ دوشنبه ششم تیر 1390 ] [ 8:8 ] [ بهار ]

وقتی کسی را دوست دارید، حتی فکر کردن

به او باعث شادی و آرامشتان می شود

وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که

هستید، احساس امنیت می کنید.


وقتی کسی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش،

ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید.


وقتی کسی را دوست دارید، زمانی که در

کنارش راه می روید احساس غرور می کنید.


وقتی کسی را دوست دارید، تحمل

دوری اش برایتان سخت و دشوار است.

وقتی کسی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین

منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست.


وقتی کسی را دوست دارید، حتی تصور بدون

او زیستن برایتان دشوار است.

وقتی کسی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات

عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید.


وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید برای

خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید.


وقتی کسی را دوست دارید، هر چیزی را

که متعلق به اوست، دوست دارید.


وقتی کسی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست

می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید.

وقتی کسی را دوست دارید، برای دیدن

مجددش لحظه شماری می کنید.


وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید از

خواسته های خود برای شادی او بگذرید.


وقتی کسی را دوست دارید، به علایق او

بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید.


وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید به هر

جایی بروید فقط او در کنارتان باشد.


وقتی کسی را دوست دارید، ناخود آگاه

برایش احترام خاصی قائل هستید.


وقتی کسی را دوست دارید، تحمل سختی ها برایتان

آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند.


وقتی کسی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و

بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد.


وقتی کسی را دوست دارید، به همه چیز امیدوارانه

می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید.


وقتی کسی را دوست دارید، با موفقیت و

محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید.


وقتی کسی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی معناست.


وقتی کسی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست.

وقتی کسی را دوست دارید، در دل زمستان

هم احساس بهاری بودن دارید.

[ یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 ] [ 22:42 ] [ بهار ]

 

 

 

آنسوی گستره ی درياها

آنجا كه آفتاب در آغوش آب

به خواب رفته است

آنجا كه پرندگان سپيد

آبی آسمان را منتشر می كنند

و هلهله كنان باز می گردند

درست در جزيره ای دور

كه در حريره ی گياه شنا می كند

خانه ام آنجاست...

[ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ] [ 12:17 ] [ بهار ]
 

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم...
[ دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 ] [ 8:40 ] [ بهار ]

 

امروز صبح که ازخواب بيدارشدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز درزندگي ات افتاد،از من تشکر کني!!! اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي

فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي: سلام!!!
اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي

تمام روز با صبوري منتظر بودم.با آن همه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي 

تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...

باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي وفوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.
احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام
.
من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني
.
حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي
.
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم
.

منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.
خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي
. 

عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روزخوبي داشته باشي...
دوست و دوستدارت: خدا

[ سه شنبه دهم خرداد 1390 ] [ 10:46 ] [ بهار ]
درباره وبلاگ

شاعرم من،
چشمه ای زلال که جان های تشنه را سیراب می کنم،
درختی که خستگان درسایه سارم می آسایند.
نانی هستم برای گرسنه .
پرنده ای آواز خوانم که دل های شکسته
را تسکین می دهم.
ابر سپیدم، از افق های دور می آیم . آمده ام تا موعظه کنم عشق را
و زیبایی را.
ساده ام و مهربان.دانه های دلم را در گشتزار محبت کاشته ام.
در انتظار موسم درو هستم من.از شما جز لبخند ، چیزی نمی خواهم....