تبليغاتX
تلخ و شیرین

تلخ و شیرین
نسيم باد صبا دوشم آگهی آورد، که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

 

قسمت باراني بودن باتوست تو ببار

من تشنه باران توام ،

زير باران تو ماندن دارد

زير باران تو خواندن دارد

زير باران تو اندوه دلم مي رقصد

زير باران تو هر خاطره اي ميخندد

كاش مي باريدي ...!

زير باران ،

عطش بارش باران تو ،

بارانم كرد،

تب باران دارم ،

كاش مي باريدي ...!

كه همه شايدها حتم شود

كه سرانجام همه چيز

به تو ختم شود....

 

 

 

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 10:45 توسط بهار |


 

رفتی .. تو این هوای سرد .. چه اتفاقی بود .. چه اتفاق تلخی .. چه طوفان تندی اومد و همه چیز رو خراب کرد .. گرد باد بود .. نمیدونم .. وقتی بهم گفتن که تو رفتی .. باورم نشد .. هنوزم باورم نمیشه .. که رفته باشی .. واقعا دیروز مراسم واسه تو بود .. دیدی هوا بارونی بود .. عموجون .. زن عمو رو دیدی .. رنگش پریده .. هیچکس باورش نمیشد تو بخوای به این زودی بری .. زهرا میدونه  ولی به روی خودش نمیاره ... مهدی تو خودش میریزه .. مصطفی داد میزنه .. گریه میکنه .. زینب هنوز باورش نمیشه .. دیروز میگفت ، عمه بگو كه بابام هستش .. عمه چي ميگفت .. الهي .. خدايا وقتي قراره كه اينجوري بشه .. اصلا تو ميدوني كه ما آدما تحمل رنج رو نداريم پس چرا ، چرا ما رو آفريدي ، كه بهم دل ببنديم ، بهم عادت كنيم .. عمو جون .. بابام رو ديدي .. وقتي اشك ميريزه .. دلم خيلي ميگيره .. بابام خيلي آروم گريه ميكنه .. 

زن عمو ميگفت خيلي آروم چشمات رو بستي .. انگار كه آروم خوابيدي .. ديدم  وقتي اومدي تو حياط ديدمت .. چقدر آروم خوابيده بودي .. باورم نميشه .. يعني ديگه تو نيستي .. يعني تمام آرزوهات رو باخودت بردي .. باورم نميشه .. تو هنوز جوون بودي .. سني نداشتي ..

زن عمو چيكار كنه بعد از تو .. خونه سوت و كور .. پدر ستون خونه هست .. چرا ما آدما قدر هم رو نميدونيم .. چرا زماني كه ازدست ميديم عزيزامون رو اون موقع قدر بقيه رو هم ميدونيم .. ميدوني چي بهم ياد دادي .. ياد دادي كه هيچ وقت از كسي نرجم .. ياددادي كه دل دريايي داشته باشم .. ياد دادي كه بقيه رو فراموش نكنم .. كاش بچه بودم .. مثه اون موقع كه مامان بزرگ رفت .. بچه بودم . بازي ميكردم ..

ولي الان چي .. يه لحظه اون صدات از يادم نميره .. هرزگاهي آروم ميشينم يه جايي و فقط تمركز ميكنم كه صدات رو تو ذهنم پررنگتر كنم .. يادم نميره .. اون شوخي هايي رو كه ميكردي .. به قول شاعر : عزيزان قدر يكديگر بدونيد .. اجل سنگ است و آدم مثه شيشه ..

خدايا ديگه نميتونم ببينم كه يكي ديگه از عزيزام  بخواد بره .. خودت ميدوني .. ميدوني كه تحمل ندارم ..

خدايا صبري به همه بده .. مخصوصا به خونواده عموم .....................

 

 

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 10:15 توسط بهار |


 

 

من برکه ای حقیر و تنها در بیابانی گرم  و سوزانم

پاره ی جدا افتاده ای از اقیانوس

اینجا تا چشم کار می کند تپه های خاکی است و توده های شنی

اینجا گلی ندارد جز خار و خس هایی که هرگاه بادی می آید

در تلّی از شن مدفون می شوند

 

گه گاه که رهگذران از این حوالی می گذرند

مشک هاشان را پر آب می کنم

تا در آن روز که گذارشان به اقیانوس افتد

جرعه ای از آن آب را به اقیانوس پاشند

 

اما بادهایی که حتی به خارهای بیابان رحم نمی کنند

هر روز....زوزه کشان.... ودر آرزوی نیستی.... مرا از خاک تیره پر می کنند

اما من سالهاست که زنده و زلال مانده ام .

و امیدم به رودهایی است که می گویند در آن دورترهاست

و مقصدشان اقیانوس....

                                    روزی هم سفر آنان خواهم شد

 

وتنها جواب من به نیشخندهایی که بادهای وحشی بیابان

به حقارتم می زنند این است که

 من روزی اقیانوسی بوده ام

                               که من روزی اقیانوسی خواهم بود

 

لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 10:39 توسط بهار |


 

 

به نیت امروزفالی زدم این  اومد ... راستي اين آهنگ وبلاگ هديه من به تو عزيزم .......

 

 

 

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 11:13 توسط بهار |


 

برای همسرم .. اونی که خیلی خیلی دوسش دارم .. اونی که وجودم به وجودش وابسته هست .. فردا تولدشه .. تولدت مبارک عزیزم ....

 

از عطر تواست

که یاسی نمی خواهم

از ستاره تو است

که چشمی نمی جویم

از هوای تو است

که دلتنگ کسی نمی شوم

و از حرفای تو است

که شعر را دوست دارم

 

 

 

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:17 توسط بهار |


 

امروز خوابم میاد .. دیشب مهمان داشتم مامانمینا بودن ... جاتون سبز شام آش رشته خوردیم توپ ..

آخه تو اون هوای سرد و بارونی خیلی میچسبید .. آها راستی چرا خوابم میاد ؟ مگه امیر میزاره که آدم بخوابه  تا صبح بیست بار از خواب بیدار میشه .. منو بیچاره میکنه ....... تازه امروز امتحان دارم  ولی  خب هیچی بلد نیستم .. واسه همین  سر جلسه  نمیرم .. دلم  واسه خودم سوخت آخی ...................

 

باران که ببارد ...

بگذار هرچه نمیخواهیم بگویند ..

بگذار هرچه نمیخواهند بگوییم !

باران که ببارد

 " کاری از چترها ساخته نیست "

....

ما اتفاقی هستیم که افتاده ایم!

 

 

 

لینک ثابت نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 8:23 توسط بهار |


 

برای شروع کار رفتم سراغ حافظ و یه فال گرفتم  که این اومد :

سینه مالامال در دست ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی بجان آمد خدا را همدی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیز رو

ساقیا جامی بمن دو تا بیاسایم دمی

آدمی در عالم خاکی نمیآید بدست

عالمی دیگر بباید ساخت و زنو آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندر ین دریا نماید هفت دریا شبنمی

 

 

 

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 11:31 توسط بهار |


 

سلام ... با خودم عهد بسته بودم که دیگه  ننویسم .. ولی نمیدونم  چرا  باز اومدم  سراغ نوشتن .. راست میگن که  ترک عادت موجب مرض است .. شاید هم بیشتر واسه این اومدم بنویسم که اولا روی این هکر  رو کم کنم .. دوما  چند روز دیگه تولد عزیزمه ... دوست داشتم تولدش رو تو وبلاگم جشن بگیرم ..

در هر صورت  جناب هکر  این فرصت رو داد که برای چند روز خوب بشینم و به روابط آدمهای اطرافم و اونایی که سعی دارند به من نزدیک شند فکر کنم ....

بگذریم ...  وقتی نوشته باران رو دیدم  بیشتر واسه وبلاگ نویسی رقبت پیدا کردم ..

به این میگن تولدی دیگه ......................

 

 

 

 

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 9:29 توسط بهار |


کد آهنگ در موزیک رضا

کد آهنگ در موزیک رضا