من زود تر از تو می رسم! از کجا این قدر مطمئنی؟ |
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 8:50 توسط بهار
|
|
|
|
روزی از روزها گروهی از قورباغه ها ی کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه دو بدند . هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود . جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند . و مسابقه شروع شد .. راستش کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتونند به نوک برج برسند . شما میتونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید : " اوه عجب کار مشکلی " " اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند " یا : " هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست . برج خیلی بلنده " قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند بجر بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا و بالاتر می رفتند جمعیت هنوز ادامه میداد : " خیلی مشکله ، هيچ كس موفق نميشه " و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته ميشدند و از ادامه دادن منصرف ... بالاخره بقيه از ادامه بالارفتن منصرف شدند . به جز اون قورباغه كوچولو كه بعد از تلاش زياد تنها كسي بود كه به نوك برج رسيد بقيه قورباغه ها مشتاقانه ميخواستند بدانند او چگونه اين كارو رو انجام داده ؟ اونا ازش پرسيدن كه چگونه قدرت رسيدن به نوك برج و موفق شدن رو پيدا كرده ؟ و مشخص شد كه برنده مسابقه كر بوده نتيجه اخلاقي اين داستان اين كه : هيچ وقت به جملات مايوس كننده ديگران گوش نديد.. چون اونا زيباترين روياها و آرزوهاي شما رو ازتون ميگيرند .. چيزهايي كه از ته دلتون آرزوشون رو داريد .. هميشه به قدرت كلمات فكر كنيد .. چون هر چيزي كه ميشنويد يا ميخونيد روي اعمال شما تاثير ميگذاره ... پس .. هميشه مثبت فكركنيد و بالاتر از اون .. كر بشيد هر وقت كسي خواست به شما بگه كه به آرزوهاتون نخواهيد رسيد ... و هميشه باور داشته باشيد : من همراه خداي خودم همه كار ميتونم بكنم ... |
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 8:34 توسط بهار
|
|
|
|
وقتی عقیده ، عقده خوانده می شود |
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 14:5 توسط بهار
|
|
|
|
فردا تولدمه ... تولدم مبارك ......... |
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 9:15 توسط بهار
|
|
|
|
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدتهاى زيادى است كه به خانه نمىآيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تىشرتهاى تنگ به تن مىكند. او هر روز صبح به جاى غذا دادن به حيوانات جلوى آينه به موهاى خود ژل مىزند.موهاى حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاى خود گلت مىزند. ديروز كه حسنك با كبرى چت مىكرد كبرى گفت تصميم بزرگى گرفته است. كبرى تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مىكرد. پتروس هميشه پاى كامپيوترش نشسته بود و چت مىكرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مىكرد چون زياد چت كرده بود. او نمىدانست كه سد تا چند لحظه ديگر مىشكنند. پتروس در حال چت كردن غرق شد. براى مراسم دفن او كبرى تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روى ريل ريزش كرده بود. ريزعلى ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلى سردش بود و دلش نمىخواست لباسش را در آورد. ريزعلى چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگها برخورد كرد و منفجر شد. كبرى و مسافران قطار مردند. اما ريزعلى بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالى است كه كوكب خانم همسر ريزعلى مهمان ناخوانده ندارد او حتى مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمانها را سير كند. او در خانه تخممرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او كلاس بالايى دارد. او فاميلهاى پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياى ما خيلى چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتابهاى دبستان آن داستانهاى قشنگ وجود ندارد. |
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 13:0 توسط بهار
|
|
|
|


