تبليغاتX
تلخ و شیرین

تلخ و شیرین
نسيم باد صبا دوشم آگهی آورد، که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

 

من زود تر از تو می رسم!

از کجا این قدر مطمئنی؟

از خودم . از آمادگیم برای جدا شدن از شاخه درخت
چه عجله ای داری؟ تو که نمی دونی چه وضعی در انتظارته؟
هر چه هست وضع جدیدی خواهد بود . بهتر یا بدتر بودنش برام مهم نیست .
دست من وتو که نیست . ما فقط سیبیم ، می فهمی ؟
اما اگه باد تندی بوزد ما زودتر می افتیم
و چون وزیدن باد دست ما نیست ، باید منتظر بمونیم. حتی رسیده شدن هم به اختیار ما نیست. ما را می رسانند ! ما همه با هم شکوفه می دیم . اما نمی دونیم چطور می شه که یکی کال می مونه و و اون یکی زودتر می رسه ، در حالی که همه از یه درخت تغذیه می کنیم
این درست . اما ته قلب یه سیب اگر شوق باشد ، زودتر از کالی بیرون میاد .
سیب دانا خندید و گفت :
حرف قشنگی زدی اما این شوق رو از کجا آوردی؟
سیب پر شور به فکر فرو رفت وگفت :نمی دونم ! تو می دونی؟
حتی شوق رو بین سیب ها تقسیم کرده اند . همان طور که کرم ها رو مامور بعضی از ما کرده اند . منو ببین، نوری که به سمت من می تابه با نوری که به سمت تو میاد فرق داره .من نمی دونستم که قراره روی این شاخه از درخت قرار بگیرم .روی هر کدوم از این شاخه ها می تونست جای من باشه ، اما نشد و من جایی هستم که باید باشم . ما حتی نمی دونیم کی می رسیم ؟ وقتی شاخه نتونه سنگینی ما رو تحمل کنه می افتیم . شاید کسی ما رو زودتر بچینه . شاید شته ها به ما حمله کنند و ما رو بخورند . شاید روی خاک بیفتیم و غذای مورچه ها یا حیوونای دیگه بشیم شاید هم همون جایی که می افتیم اونقدر بمونیم تا بپوسیم و دوباره به خاک برگردیم .
صبر کن .تو اینارو از کجا می دونی ؟ در حالی که هنوز روی شاخه ای ؟
نمی دونم ! ما هر دو از یه ریشه تغذیه می کنیم اما نور و آب و خاک در تو شوق می شه و در من این حرفا که میشنوی کدومش بهتره ؟
ما هر دو هستیم ، چون باید باشیم .چون خواسته شده ، باشیم. ولی می دونم هر کی تو رو گاز بزنه ، سر شوق خوهد اومد!
یعنی تو شوق نداری؟
اگه معنی شوق اینه که تو داری ، نه !! اما از اینکه یه سیبم راضیم . فرق ما اینه که من منتظر رسیدن می مونم و تو با عجله می خوای برسی .
کدومش بهتره ؟
ما فقط دو جور متفاوتیم . تو عجله می کنی اما من تا متوجه بشم ، صبورم ! همین
 
 
                                                               
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 8:50 توسط بهار |


 

روزی از روزها گروهی از قورباغه ها ی کوچیک تصمیم گرفتند

که با هم مسابقه دو بدند .

هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی

بلند بود .

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها

جمع شده بودند .

و مسابقه شروع شد ..

راستش کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های

به این کوچیکی بتونند به نوک برج برسند .

شما میتونستید جمله هایی مثل اینها را

بشنوید :

" اوه عجب کار مشکلی "

" اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند "

یا :

" هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست . برج خیلی بلنده "

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند

بجر بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا و بالاتر می رفتند

جمعیت هنوز ادامه میداد :

" خیلی مشکله ، هيچ كس موفق نميشه "

و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته ميشدند و

از ادامه دادن منصرف ...

بالاخره بقيه از ادامه بالارفتن منصرف شدند .

به جز اون قورباغه كوچولو

كه بعد از تلاش زياد تنها كسي بود كه به نوك برج رسيد

بقيه قورباغه ها مشتاقانه ميخواستند بدانند

او چگونه اين كارو رو انجام داده ؟

اونا ازش پرسيدن كه چگونه قدرت رسيدن به نوك برج

و موفق شدن رو پيدا كرده ؟

و مشخص شد كه برنده مسابقه

كر بوده

  نتيجه اخلاقي اين داستان اين كه :

هيچ وقت به جملات مايوس كننده ديگران گوش نديد..

چون اونا زيباترين روياها و آرزوهاي شما رو ازتون ميگيرند ..

چيزهايي كه از ته دلتون آرزوشون رو داريد ..

هميشه به قدرت كلمات فكر كنيد ..

چون هر چيزي كه ميشنويد يا ميخونيد روي اعمال شما

تاثير ميگذاره ...

پس ..

هميشه مثبت فكركنيد

و بالاتر از اون .. كر بشيد هر وقت كسي خواست به شما بگه

كه به آرزوهاتون نخواهيد رسيد ...

و هميشه باور داشته باشيد : من همراه خداي خودم همه كار 

ميتونم بكنم ...

 

لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 8:34 توسط بهار |


 

وقتی عقیده ، عقده خوانده می شود

و نور چراغ در آب، مهتاب تلقی

و متانت زمین

زیر برف یخ می زند

نان از یتیم خانه می دزدیم

و می فهمیم

دزد ، اشتباه چاپی درد است

 

 

لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 14:5 توسط بهار |


 

فردا تولدمه ... تولدم مبارك .........

من باد نیستم
اما همیشه تشنه ی فریاد بوده ام
دیوار نیستم
اما اسیر پنجه ی بیداد بوده ام
نقشی درون آینه ی سرد نیستم
اما هرآنچه هستم بی درد نیستم
اینان به ناله آتش درد نهفته را
خاموش می کنندو فراموش می کنند
اما من آن ستاره ی دورم که آبها
خونابه های چشم مرا نوش می کنند
 
 
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 9:15 توسط بهار |


 

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت‌هاى زيادى است كه به خانه نمى‌آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تى‌شرت‌هاى تنگ به تن مى‌كند. او هر روز صبح به جاى غذا دادن به حيوانات جلوى آينه به موهاى خود ژل مى‌زند.موهاى حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاى خود گلت مى‌زند. ديروز كه حسنك با كبرى چت مى‌كرد كبرى گفت تصميم بزرگى گرفته است. كبرى تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مى‌كرد. پتروس هميشه پاى كامپيوترش نشسته بود و چت مى‌كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مى‌كرد چون زياد چت كرده بود. او نمى‌دانست كه سد تا چند لحظه ديگر مى‌شكنند. پتروس در حال چت كردن غرق شد. براى مراسم دفن او كبرى تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روى ريل ريزش كرده بود. ريزعلى ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلى سردش بود و دلش نمى‌خواست لباسش را در آورد. ريزعلى چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ‌ها برخورد كرد و منفجر شد. كبرى و مسافران قطار مردند. اما ريزعلى بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالى است كه كوكب خانم همسر ريزعلى مهمان ناخوانده ندارد او حتى مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان‌ها را سير كند. او در خانه تخم‌مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او كلاس بالايى دارد. او فاميل‌هاى پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياى ما خيلى چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب‌هاى دبستان آن داستان‌هاى قشنگ وجود ندارد.

 

                                                    

لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 13:0 توسط بهار |


کد آهنگ در موزیک رضا

کد آهنگ در موزیک رضا