شمع دوم گفت: “من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . “ حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید“ من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. “ با اندوه کفت: پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت:” نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
|
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:8 توسط بهار
|
|
|
|
دوستم داری تو هم ، ای خوب من ، این نکته به تکرار بگو این دلاویزترین حرف جهان را ، همه وقت نه یک باره و نه ده بار که صد بار بگو ! دوستم داری را از من بسیار بپرس دوستت دارم را بامن بسیار بگو . فریدون مشیری ...... |
لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:47 توسط بهار
|
|
|
|
|
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 7:0 توسط بهار
|
|
|
|




