راه نجاتی نیست
گاه در گریز از حقیقت اسم خود
حتی محبور همین تحمل پنهانی
تا شبی شاید ... آن دقیقه ی آخر
آوازی از رحیل رؤیا برآید
که وقت کامل آن رفتن بی سؤال رسیده است
بعد هم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد
پایان تمام گریه ها
همین فراموشی خاموش آدمی ست
و زندگان بعد از تو
بسا به روزی چند
همین جای خالی خاطره هات
به خواب گریه خواهند رفت
و باز سال و ماهی بعد
باران خواهد آمد
زندگی ادامه خواهد داشت
و باد هم راه خود را خواهد رفت
حالا دیدی همیشه
در آخرین دقیقه ی بی باور گریه ها
راه نجاتی هست
دیگر دلواپس چیزی
از این چراغ شکسته نباش
تنها بگو
روزی دور که دوباره تو را
به مکافات این جهان خسته باز می آوریم
از ما چه خواهی خواست ؟
هیچ
جز چشم به راهی همان عشق از ازل آمده
هیچ