من دستهایش را گرفتم و مدتی طولانی،
خیلی طولانی تر از زمانی که اصحاب کهف در غار بودند،
همدیگر را نگاه کردیم،
شاید قرنها طول کشید،
وقتی که سکوت شکسته شد،
من خودم را میان دشتی پر از گل دیدم،
که می گفتند بهشت است!
و او در میان فرشتگان رقص و پایکوبی می کرد!
و یادش نبود کسی اینجا در میان اینهمه گل منتظرش مانده.
|
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:19 توسط بهار
|
|
|
|


